پوریا پهلوووون کوچولو

پوریا پهلوووون کوچولو
اينجا آشيانه ي خاطرات من است... 
قالب وبلاگ

پدیده ی نادر  دی ماه 92

 

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 18:57 ] [ مامان پوریا ]

خداوند گر زحکمت ببندد دری       زرحمت گشاید در دیگری

صبح روزشنبه  5بهمن بعد از 9ماه انتظار شیرین خداوند گل پسر دیگری به فریدون و فرزانه هدیه داد تا چراغ بی فروغ زندگیشون روشن بشه خدایا بخاطر همه ی الطافت ترا شکر .....البته و صد البته که هیچ فرزندی جای عزیز از دست رفته رو پر نمیکنه...وهر گل یه بویی داره ...ولی امیدوارم فریدون وفرزانه عزیز بازهم بوی عطر فردین رو با وجود این گل پسر حس کنندوارامشی باشه برای قلب شکستشون......ممنون خدا جووووونم...

امیرمحمد جان تولدت مبارک

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 11:09 ] [ مامان پوریا ]

 سلام

يكي دوسالي بود كه يه روز برفي زيبا رو نديده بوديم ...نيلوفر عاشق برفه و هميشه از اذرماه كه ميشه انتظار بارش برفو ميكشه وبعضي اوقات هم خودشو كلافه ميكنه هم مارو ....تا اينكه پنج شنبه همين هفته عمو سعيد گفت داره برف مياد پاشين بياين....ما هم بدون برنامه ي قبلي دست پاچه گاز ماشينو گرفتيم و د...برو به دل نگيرين اخه اصفهان برف نمياد و ما هم برف نديده....! رفتيم ويلاي برره و ...ديديم هوراااا  به به چه هوايي...هوا هواي مرگه! البته دور از جون همه اين تكه كلام مامانيه وقتي كه ذوق زده ميشه .....شب جمعه هم مهمان داشتيم و روز بعد هم به برف بازي و خوشي گذشت ...واقعا لذت برديم از هواي برفي ....خدا جوووون دمت گرم...."

 

[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 11:35 ] [ مامان پوریا ]

چند تصویر از پاییز هزار رنگ …

 

پاییر هزار رنگ و جلوه گری هایش ..!ری، پاييز گر‌چه به ظاهر فصل مردن و فنا است، اما حقيقت چيز ديگری است؛ نهايت دوباره بودن و زيستن است، رفتن به خاطر بودن ديگری، مرگ برای زندگی دوباره، رفتن به روياهای شيرين......

حیفه که تصاویر زیبایی که گهگاهی حتی ممکنه از کنارشون رد بشیم و نبینیمشون رو ، حداقل به صورت تصویر نبینیم. پس تعدادی عکس میزارم اینجا که برخی از اونها مال سايت يكي از دوستان  و برخي از اونها مال حياط باغ خودمونه...

 

عكسهاي امروز 8اذر 1392

[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 22:34 ] [ مامان پوریا ]

سلام وهزاران دروود خوبين ؟ما مثل هميشه خوب خوبيم ..اميدوارم همگي شما هم خوبو سلامت باشين

.به نظر شما ما يعني من و دختر خاله النا ميتونيم با هم اينده اي داشته باشيم ؟در نگاه اول هر دو مظلوم به نظر ميايم ولي ....بعد از كمي تفكر و تعمق ملت در مي يابند كه نه تنها به هم نميايم بلكه ممكنه در سا لهاي اتي سايه ي همديگه رو با تير بزنيم خوب اين بحث و نميشه تو يه پست گنجوند چون بي نهايت وقت ميبره ولي خلاصه كنم از دورا دور دلمون واسه هم ميتپه وبراي همديگه پرپر ميزنيم ولي وقتي به وصال هم ميرسيم اين پسر خاله كه من باشم هي وهي النارو پشت درو كنج اتاق ميچزونم و دختر خاله هم كم نمياره دهنشو باز ميكنه و انچنان جيغ هاي بنفش و قرمزي ميكشه كه اتش نشانها به كمك ميان كه مبادا......؟؟؟؟؟؟؟؟حالا تو اين عكس النا از من كوچيكتره ولي در واقع 5ماه از من بزرگتره ....خوب نميشه بايد كيس بهتري انتخاب كنم اين كه ميشه ننه ي ما.. !!.اگه خاله بفهمه پدرمونو در مياره بابا بي خيال... ازدواج عجيب غريبي ميشه ...!

دختر خاله يكي واسه تو يكي واسه من ...

.خدارا چه ديدي شايد همه چي عوض شد پس تا اينده بدروود

[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 12:38 ] [ مامان پوریا ]

یک تیر سه شعبه آمد و رسوا شد

ذکر لب اهل خیمه واویلا شد

 با حسرت و آه زیر لب گفت حسین

این تیر چگونه در گلویت جا شد؟!

 

[ يکشنبه 3 آذر 1392 ] [ 11:03 ] [ مامان پوریا ]

 سلام و صد سلام به همه ي دوستان....همگي خوبين ؟سرحالين ؟

اومدم بنويسم كه اين چند روز يعني هورااز عيد قربان تا عيد غديرهورامراسم ازدواج (خواستگاري .بله برون ومهربرون وعقدكنان)عمو روح ا..با بهشته جان بودند كه از صميم قلب براشون خوشحالم وتبريك ميگم اين پيوند اسماني رو و....خيلي حرفاي ديگه كه نميشه تو اين وبلاگ ازش حرف زدو همون بهتر كه گوشه ي قلبم بمونه ....ارزوي همه ي ما خوشبختي اين دو زوج بسيار مهربان و دوست داشتني است ...

.الهي ساليان سال در كنار هم خوش و خوشبخت باشين.

عمو روح ا.. وبهشته جان پيوندتان مبارككككككككك  

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

[ يکشنبه 5 آبان 1392 ] [ 23:02 ] [ مامان پوریا ]

نيلوفر عزيزم تولدت مباركككككككككك

  از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد

،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

 تولدت مبارک

[ سه شنبه 2 مهر 1392 ] [ 20:24 ] [ مامان پوریا ]

تا درون نيمكت جا مي شديم...

ما پر از تصميم كبري مي شديم....

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود...

جمع بودن بودو تفريقي نبود...

كاش ميشد باز كودك مي شديم...

لااقل يكروز كودك مي شديم...

مهر برهمه بچه مدرسه اي هاي قديم وجديد مبارك

 يك مهر 1392

[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 9:58 ] [ مامان پوریا ]

 دلم کمی خدا می خواهد...

کمی سکوت...

کمی اشک...

کمی آخرت....

دلم،دل بریدن می خواهد!

از خود و هر آنچه غیر خداست.........

کمی آغوش آسمانی نیاز من است...

دلم یک کوچه بدون بن بست می خواهد!!

و یک خدا! تا کمی با هم قدم بزنیم.... فقط همین

[ شنبه 16 شهريور 1392 ] [ 11:18 ] [ مامان پوریا ]

با سلام

بالاخره بعد از يكسال ..جلسه ي دادگاه در شعبه ي 17دادگاه كيفري اصفهان تشكيل شد در اين جلسه 4شاكي پرونده ومتهم نازنين حضور داشتند و5قاضي ونماينده ي دادستان استان اصفهان بر كرسي قضاوت نشستند ....

باز جويي ها از فريدون باباي فردين مرحوم شروع و به نوبت فرزانه مادر فردين وپرويز باباي پارسا و بالاخره باباي پوريا پشت ميز محاكمه رفتند واظهارات خود رابيان نمودند چون امروز جلسه فقط با شكات بود ماماني به اين جلسه دعوت نبود ولي چون خيلي دوست داشتم در جلسه باشم به همراه بابايي به دادگاه رفتم..البته مانع رفتن من به داخل جلسه شدند ولي وقتي گفتم تنها شاهد پرونده ي پسرم هستم اجازه دادند وارد شوم ولي به شرط سكوت اختيار كردن ...."

نوبت به نازنين كه شدپشت ميز محاكمه قرار گرفت وهر چه ما رشته كرديم او پنبه كرد (ولي بخيال باطل خودش )...منكر همه چي شد حتي مسموميت فرزند خودش.....

وكيل نازنين اقاي اتش كه از بهترين وكلاي اصفهان هستند روي اين پرونده بود ..واقعا اقاي با شخصيت ومحترمي بودند به محض اينكه پشت ميز قرار گرفتند از همه عذر خواهي كردند وبه باباومامان فردين تسليت گفتند واظهار تاسف كردند وحتي گفتند اگر من هم روي اين پرونده نمي امدم دادگاه يك وكيل تسخيري تعيين ميكرد....خلاصه بعد از 2ساعت قاضي دستور 15دقيقه تنفس دادند وبعد از ان پس از شور قضات جلسه به وقت ديگري موكول شد چون وكيل متهم اصرار زيادي داشت كه شهود حتما احضار شوند ....ولي برگ برنده ي اين جلسه دست ما بود....

به اميد خبرهاي بهتر البته اگه جلسه ي بعد يكسال ديگه نباشه.....

وكيل پرونده اقاي قشلاقي وبابايي وسمت ديگه پدرومادر نازنين

[ دوشنبه 4 شهريور 1392 ] [ 11:28 ] [ مامان پوریا ]

 با سلام و هزاران درووود...

هيس كسي نميدونه جريان از چه قراره ....!

جديدا پوريا جان من واسه كلاس رفتنش هزارتا بهونه ي قد و نيم قد جور ميكنه ....مثلا....يكي از پسراي همكلاسيش موقع نقاشي با ابرنگ روي شلوارش اب ريخته و خيسش كرده ....وپوريا هم با همه ي اهل محل قهر كرده وصبح تا چشاشو باز ميكنه بجاي سلام صبح بخير قديما ميگه....ماماني من كلاش ميميلم پشله لو شلوارم اب ليخته ...اخه شما بگين دليل از اين مهمتر داريم ..؟؟؟.نه كه نداريم.....ويه دليل ديگه كه تو اين دوروز اخير بهش گير داده اينكهپشله با كفش ميزنه تو سرم ...البته اين جريانش برميگرده به پارك و بازي با بچه ها كه به كلاس ربطش داده....حالا اين منم ماماني پر حوصله كه با  هزار  كلك مادرانه اونو راهي كلاس ميكنم .. اووووففففف... واقعا صبر ايوب ميخواد.......خداياكجاست اون بهشتي كه وعده شو بهم دادي...........!

پوريا و همكلاسيهاش

مرداد92

 

اين هم نازنين خانوم دوست صميمي اقا پورياست كه عاشقانه دوستش داره

[ پنجشنبه 31 مرداد 1392 ] [ 11:30 ] [ مامان پوریا ]

سلام و صد سلام چطورين ؟خوبين؟اميدوارم كه همگي خوش و خرم باشين  ......امسال هم قسمت شد باز يه سفر به شمال داشته باشيم و...تعطيلات خرداد بر طبق معمول هر سال با خاله بتي و برو بچ رفتيم به خبطه ي سر سبز شمال سفرمون رو از جاده ي قزوين رشت اغاز كرديم و از خوش اقبالي ما پستمون خوردبه يه مجتمع توريستي بسيار زيبا و دنج بنام ستاره دريا  كه در چمخاله واقع شده بودجاي فوق العاده زيبايي بود علاوه بر ساحل زيبا ي چمخاله داخل محوطه ي مجتمع يه درياچه ي مصنوعي احداث شده  بود كه پرندگان بسيار زيبايي داشت وهمچنين محيط بسيار دلنشيني ......واقعا لذت برديم از صداي پرندگان و صداي امواج دريا و زمزمه ي باد........خلاصه كه خيلي بي نظير بودوارامشي داشت كه بياو ببين........يه سه چهار شبي ويلا گرفتيم صفايي كرديم با بچه ها وحسابي خوش گذشت.......ودر ادامه سفر از ساحل زيباي گيسوم هم ديدن كرديم و شب رو تو جاده ي خلخال ويلا گرفتيم استراحت كرديم و روز پنجم سفر جاده ي توريستي اسالم به خلخال رو طي كرديم ما اين جاده رو پارسال هم با دايي علي رفته بوديم كه بسيار ديدني و زيباست بخصوص دشت شقايق و گلهاي بسيار زيبايش ..........

مجتمع توريستي ستاره ي دريا در چمخاله

ساحل زيباي چمخاله

 

درياچه ي مصنوعي مجتمع

بلال خورون ...جاده ي خلخال

دشت گلهاي لاله جاده ي خلخال

 

[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 2:04 ] [ مامان پوریا ]

روز تولد تو میلاد عشق پاک است

  برای شکر این روز پیشانیم به خاک است.

گروه گل یاس

 

امروز تولد گل پسر منه كه سه سالگيش تموم شد و پا تو سال چهارم زندگيش گذاشت وبقول خودش تبلوك تبلوك تبلوكت مبالك .......

.به اتفاق  خاله ها ودايي علي يه  تولدكوچولو براش گرفتيم وخيلي به پوريا جان خوش گذشت از چند روز قبل كه بهش گفتم تولدته گفت واسم يه كلاه تولد بخر كه انگري برد داشته باشه ......كادو تولدش هم يه دوچرخه است مباركت باشه عزيزم ..

گروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاس

گروه گل یاس

[ شنبه 4 خرداد 1392 ] [ 0:21 ] [ مامان پوریا ]

طبيعت برره در ارديبهشت ...........

 

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 11:13 ] [ مامان پوریا ]

سلام ي دوباره ......

در پس روزها تلاش و زحمت فكري بابايي و تصوير برداري از شومينه ي گلي ساخت اين پروژه ي مهم با كمك عمو محمود  به اتمام رسيد .اين پروژه ي بسيار مهم بابايي كه در ويلاي برره اجرا شد واقعا نياز به همت و تلاش بسياري داشت و ساعتها به طول انجاميد واقعا خسته نباشين و مبارككك بابايي كه واقعا كشته مرده ي اين طرحهاست .

 

[ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ] [ 20:16 ] [ مامان پوریا ]

 آبی ترین
دریایی ترین
و آسمانی ترین
تقدس زندگی مان
دستانتان را بوسه میزنیم..
روز مادر مبارک

ممنونم همسر گلمممممممممممممممممممممممم

 

كارت پستال دختر گلممممممممم ممنونم عزيزم

 

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 10:55 ] [ مامان پوریا ]

شد بهاران هر طرف گلها صدايت ميزنند

نرگس و ياس و سمن هر جا صدايت ميزنند

سبزه هم با بودن گلهاي زيبا خنده لب

بلبلان را شاد ي است زيبا صدايت ميزنند

[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 13:35 ] [ مامان پوریا ]

به نظر شما چطور ميشه كه يه بچه ي باادب و اروم در عرض يكي دوماه از اينرو به اونرو بشه وهمه از دستش كلافه بشن.؟ حالا بشنو از من.....

اسباب بازي پسري فقط شده چاقو وچنگال به هر زبوني هم ميخوام حاليش كنم كه بد اسباب بازي تو دستشه نميتونم مهارش كنم هر جا هم قايم كنم پيداشون ميكنه .....آخ

ديروز نميدونم با كدوم از اين چاقو چنگالاپارچه مبلامو پاره كرده ورو خودشم نمياره.......... قهر

صبح memoryگوشيمو گذاشته سر دندوناش و اونو شكسته وجسدشو مياره ميده دستم.........

كفشاشو پر از اب كرده و بعد گذاشته روي بخاري تا خشك بشه واونارو سوزونده.....گریه

با اجيش همش سر جنگ و دعوا وبزن بزن داره ..خداييش خيلي هواشو داره وگرنه هر كي ديگه بود له و لوردش ميكرد.........اوه

يكي از اين ماشيناي فلزيشو همچين محكم كوبيد به سرم  كه يه ان  فكر كردم سرم پكيد ....گریه

حالا شما بگين من با اين پسر چموش چيكار كنم واقعا از دستش كلافم.............کلافه

[ دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 ] [ 19:43 ] [ مامان پوریا ]

در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست

تولدت مبارك همسر عزيزم.....دشت گل شقايق تقديم تو ......

[ 1 ارديبهشت 1392 ] [ 11:20 ] [ مامان پوریا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

كاش مي شد در وراي خاطرات كودكي، چرخ گردون فلك، ساعتي زين گردش بي حاصلش مكث مي كردو مرادر ميان خاطرات كودكي جا مي گذاشت، كاش مي شد فاصله معني نداشت، در دل ما غصه ها جايي نداشت، بي كسي چون قصه ها افسانه بود، عاشقي سهم دل ديوانه بود.....
امکانات وب
mouse code

كد ماوس