پورياپوريا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

پوریا پهلوووون کوچولو

در وصف باران

هیچ معشوقی به نزدم بهتر ازباران نباشد هیچ لذت بهتر از بوئیدن باران نباشد گر تمامی جهان را بنگری از مهر ولطف همدمی جانانه وزیباترازباران نباشد قوس ابروهای اورنگین کمان دیگریست ابروان حوریان چون ابروی باران نباشد چشمهای نافذش دل میبرداز دلبرش هیچ چشمی چون شرارمستی باران نباشد من به عمرم دیده ام فرهادها" شیرین ها هیچ شیرینی به دلدادگی باران نباشد این سخن از دلبرش بشنو که روزی جار زد گشته ام مجنون ولیلی ام به جز باران نباشد ...
10 دی 1390

يلداتون مبارك

  ♣شب یلدا♣   در همین حسرت که یک شب را کنارت مانده ام در همان پس كوچه ها در انتظارت مانده ام كوچه اما انتهايش بي كسي بن بست اوست كوچه اي از بي كسي را بيقرارت مانده ام مثل دردي مبهم از بيدار بودن خسته ام   ♣شب یلدا♣   در همین حسرت که یک شب را کنارت مانده ام در همان پس كوچه ها در انتظارت مانده ام كوچه اما انتهايش بي كسي بن بست اوست كوچه اي از بي كسي را بيقرارت مانده ام مثل دردي مبهم از بيدار بودن خسته ام در بلنداهاي يلدا خسته زارت مانده ام در همان يلدا مرا تا صبح دل زد فال عشق فال آمد خسته اي از اين كه يارت مانده ام فال تا ...
7 دی 1390

خاطرات آقا پورياو نان نانش

    من از خاله طاهره و  دایی علي تشكر مي كنم  كه مرا با اين وبلاگ آشنا كردند گل پسرم اگه ازت بپرسم  منو بيشتر دوست داري يا ماشيناتو ميگي نان نان.ماشيناتو رديف ميكني از اين سره خونه تا اون سره خونه.عكساي باباجي و ننيو ميذاري تو ماشيناتو كلي كيف ميكني.صبحها زود از خواب بلند ميشي يراست ميري سر بخت ماشيناتو ب عد هم لباساتو دست ميگيري و به مامان ميگي بريم ماشين آخه عزيزكم كي اين وقت صبح مارو تو خونش راه ميده قربونت بشم بزرگ كه شدي يه  خوبشو واست ميخرم.   ...
7 دی 1390

شعر حيوانات

سگ سگ داره هاپ هاپ مي كنه يه تيكه استخون مي خواد اين سگ با وفاي من  هر جا برم با من مي ياد   خرگوش خرگوش ناز گوش دراز تند مي ره مثل برق و باد با اون دو تا دندون تيز يه عالمه هويج مي خواد   گاو گاوقوي و شكمو مي خوره و هي مي گه ماوو به من يه شيشه شير مي ده خيلي مفيده شير گاو   قوچ قوچ زرنگ و چاقالو پيرهن پشمي پوشيده داره دو تا شاخ بزرگ مي خواد بره به جنگ گرگ ...
6 دی 1390

هديه شب يلدا

    بابايي ديشب واسه شب يلدا من و اجيو غافلگير كرد و واسه هر دو تاييمون هديه خريده بود  پشت تلفن به ماماني گفت چيپسو پفكارو بيارم بالا مامانم  كه از همه جا بي خبر بود  گفت بزار بعد از شام ولي بابايي با دست پر به خونه اومد  واسه من ماشين وواسه ي اجي ساعت خريده بود  ما خيلي خوشحال شديم  مرسي بابايي  راستي ديشب شب يلدا با دايي هاو خاله ها خونه مامان بزرگ بوديم  مخسا خره هم با مينا اونجا بودن  اما باهايه نيمد باهايه بد جای همگی خالی بود   ...
5 دی 1390

شعر براي مادر بزرگ

پوريا جونم نني رو خيلي دوست  داره ♥ يه شعر واسش ميخونه♥  مادربزرگ وقتي اومد خسته بود چارقدش و دور سرش بسته بود صداي كفشش كه اومد دويدم  دور گلاي دامنش پريدم  بوسه زدم رو پاهاش  تموم شدن خستگي ياش           ...
5 دی 1390