پورياپوريا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

پوریا پهلوووون کوچولو

تاب تاب ...

پسرم وقتي سوار تاب ميشه نبايد از پيشش تكون بخوري و مرتب اين شعرو واسش بخوني تا جايي كه كاربه جاي باريك ميكشه كه اگه ازش دور بشي خودشو ميخواد دووف كنه پايين تازشم ماشيناش بايد بدي دستش تا تاب بازي كنن وگرنه تو دونيو پوريا   و موقع خوابم به جاي لالايي خوندن ميگه تاب تابو واسم بخون  تاب تاب عباسي     خدا منو نندازي      اگه منو بندازي     ميرم تو كوچه بازي شعر تاب تاب از زبون پوريا:   تاب تاب عبويي    خدا منو نبايي    اگه منو ببايي    ميرم تو كوچه بايي     ...
3 اسفند 1390

خريدي متفاوت

سلام امروزم يه روزي غير از روزهاي ديگه بوداز اين ور بازار به اون ور بازار واسه نيلوفر خانوم دويديم و بازم لرزيديم با اين تفاوت كه خيلي بيشتر لرزيديم من نمي دونم چرا روزايي كه ما تصميم مي گيريم بريم بازار هوا يهويي اينقدر سرد ميشه و چه ناجوانمردانه تر از روزاي قبل سرد بود بگم يخ زدم باور مي كنيد؟ امسال خريد لباس مباساي خانوم با سالهاي ديگه متفاوت بود چون خانومي به سن تكليف رسيدن و كمي  مشكل پسند شده بودند هم خودش و هم بابايي جونش واه و واه و واه !! پوريا خان هم پيش بابايي بودو دو تايي كلي بهشون خوش گذشته بود بابايي پوريا رو برده بود مشاوراملاك دايي جونش و بهش چاي املاكي داده بود اگه اين چاي به دهنش مزه كنه !!ديگه بقيشو املاك...
2 اسفند 1390

اولين خريد عيد

امروز با بابايي و آجي رفتيم مجتمع تجاري سيتي سنتر خريد پريد عيد واي كه هوا وحشتناك سرد بود از همون اول به محض پياده شدن از ماشين من واجي شروع به لرزيدن كرديم اقا پوريا هم كه با شيطوني هاش حسابي تو سيتي سنتر باباييرو خرگوش تاب داد و خسته كرد وبعد از ساعتي از اين فروشگاه به اون فروشگاه رفتن واسه پوري ا لباس خريديم قيمتها سر سام اور بود و بازارهم شلوغ خريد نيلوفرخانم هم موند واسه يه فرصت ديگه ...
30 بهمن 1390

از ديوار راست....

تا حالا شنيدين كه ميگن فلان بچه اينقدر شيطونه كه از ديوار راست بالا ميره !اين حكايت پسر شيطونه مامانيه تازه گيها پسر منم حكايتي شده .....! عجب روزگاري ميگن بعضي پسرا....اونم از مدل حيب و اللهيش(فاميلا اين نكته رو خوب متوجه ميشن)!!!!       ...
29 بهمن 1390

زاينده رود شهر ما...

  زاينده رود شهر ما چه آبي داره       از دور مياد قل قل كنان صدايي داره   وقتي كه خورشيد مي كنه موهاشو شونه         آب زلال و صاف اون رنگين كمونه       به روي آب سوار ميشه قايق زيبا اين ورو اون ور ميبره ما بچه هارو       بازي قوها روي آب خيلي قشنگه يه دسته ماهي توي آب رنگ و وارنگه زاينده رود شهر ما تو اصفهونه شهر قشنگ اصفهون نصف جهونه   ...
26 بهمن 1390

برف كله گنجشكي

    برف کله گنجشکی مثل پنبه می بارد روی شاخه ها انگار باز ، پنبه می کارد من نشسته ام تنها در کنار این نرده نرده مثل پیراهن برف را به تن کرده از حیاط می آید جیک جیک گنجشکان روی برف می ریزم خرده ریزه های نان می خورند گنجشکان خرده ریز نانها را گوش میکنم من هم جیک جیک آنها را     ...
25 بهمن 1390

در جستجوي.....؟

 آقا پوريا ماشينشو كه گويا از قبل گم كرده  و ما هم خبر نداشتيم!! زير كابينت آشپز خونه پيدا مي كنه وبه كمك ملاقه و كف گير سعي ميكنه اونو در بياره كه سودي نمي بخشه اخه دستاي كوچولوش با كف گير هم بزرگ نميشن ولي با كمك ماماني به آرزوش ميرسه الهي مامان فدات بشه آفرين بر اين همت بلندت ماماني!!!!!!!!!!! ؟   ...
25 بهمن 1390