از شير گرفتن پوريا
يه ماهي بود كه امروزوفردا مي كردم كه از شير بگيرمش ولي دل و جراتشو نداشتم ولي بالاخره تصميم خودمو گرفتم و عزمم رو جزم كردم امروز اول بهمن سال 90هستش كه پوريا داره مي ره تو يك سال ونه ماه ولي سر شير خوردن خيلي مامانيو كلافه كرده از صبح بسم الله رو گفتمو ايه الكرسي خوندم وشروع كردم به سرگرم كردن پوريا در خونه اوضاع تا ساعت 11 آروم بود كه بهانه گيري ها شروع شد چشتون روز بد نبينه تا اومدن اجي نيلوفر و بابايي چه بسرم اومد به هيچ صراطي راضي نميشد و فقط گريه مي كرد منم كه بي جنبه يكي دوباري خواستم بهش شير بدم ولي پيش خودم گفتم اخرش كه چي خلاصه 2ساعتيرو حسابي گريه كرد وبهانهي شيرو گرفت براش لالايي خوندم كه خوابش ببره ولي صداي گريش بند نمي اومد وبا يه بغض كودكانه ومعصومانه اي گريه مي كرد تا خوابش برد اونم واسه20دقيقه دوباره شروع كرد به بهانه گرفتن كه با بابايي و اجي برديمش بيرون و واسش اسباب بازيوماشين خريديم در حال حاضر هوا صافه خدا به داد م برسه امشبو تا صبح
خدايا كمكم كن امشب شب بسيار سختيه
به نظرتون فردا چه روزيه؟
و اما فرداي انروز:
سلام بي سلام خستم كلافم كاشكي ميزاشتم اونقدر شير بخوري كه 4ساله بشي اونوقت خودت شرمت بشه اخه پسرم اين چه زندگييه واسه مامان درست كردي ؟
ديشبو كه 3 ساعت اونم با كلي گريه خوابيدي امروزم كه از سر صبح داري نق ميزني ومنو كشتي پسر رنگ به رو ندارم اخه اين چه كاري بود من كردم اگه بزرگ بشي تلافيشو سرت در ميارمدارم حرص مي خورم
نفس عميق آه.........................
ديگه اينكه باباتم ولمون كرده رفته برره تو اين اوضاع احوال ماشينم واسمون نزاشته كه ببرمت بيرون بگو نامرد امروز روز بررره رفتن بود اخه اين چه عزاداريه تو مي كني الهي قبول نباشه
دلم مي خواد ولتون كنم تنها و برم سر به بيابون بزارم به 24 ساعت خواب نياز مبرم دارم ديگه دارم غش مي كنم يكي بياد كمك....................
چند روز بعد
آخش راحت شدم الان 4 روزه كه پوريارو از شير گرفتم وبهانه گيريهاش كم شده و خدارو شكر اوضاع كمي رو به راه شده
واي خدا خيلي سخت بود نصف عمر شدم م م م م م


از شير گرفتن پوريا
