لبخند تلخ...""
سلام خوبي پسرم امروز ميخوام از پرمسؤليتي بابايي برات بنويسم موندم بخندم يا ناراحت باشم ولي طرز بيان بابايي ادمو به خنده واميداره الان كه مينويسم هم دلخورم از بابايي هم ... بابايي ديروز پوريا رو با خودش به گردش ميبره (خداييش با گريه بردش اصلا دلش نبود بره) ماشينو تو يه سراشيبي جاده ي خاكي پارك مي كنه موقع برگشت به خونه پوريا روجلو ميشونه وشيشه ماشين هم كاملا ميده پايين تا سر برميگردونه دور بزنه پوريا عين يه توپ قلقلي با سر شوت ميشه پايين ميگه اين اتفاق تو يه چشم بهم زدن ميوفته حالا چقدر خوش شانس بوديم كه سرعت ماشين خيلي كم و جاده هم خاكي بوده وخداراشكر جز يه زخم كوچيك رو پيشونيش بچه سالمه به نظرت من بهش چي بگم....؟دلم از ...
نویسنده :
مامان پوریا
19:10





